تبليغاتX
+ پـــادیـــر +


چرا پادیر

شاید برای این پادیر ، پادیر شد که هیچگاه هیچ دوست واقعی ای نبود تا در روزهای دلتنگی و تنهایی

به یادش باشد.... همه مدتی می آمدند و وقتی دلشان مملؤ دوستی پادیر میشد، میرفتند و حتی نام

او را نیز فراموش میکردند... و این روند همچنان بود تا وقتی پادیر قدم به دنیای مجازی گذاشت.

حال در اینجا فارغ از هر رنگ و بوی مادی و ظاهری، او دوستان ناب و واقعی ای دارد که در هر لحظه و

هر زمان می آیند و به او سر میزنند.

و پادیر ممنون همه ی آنهایی است که تا کنون با او مانده اند.


پ نوشت: آقا اردلان ، اولین کسی که پادیر را یافت لطفاً اینجا را کلیک کند ...

یکشنبه 14 شهریور1389 توسط مریم |

Lamb

نمیتوانم

وقتی چشمان معصوم و صدای مظلومانه ات به خاطرم می آید ، پا پس میکشم .

من از آن دسته نیستم که برای تقویت بنیه ی جسمانی خودم بعد از ساعتها روزه داری

تو را قربانی هوس خود کنم .

عزیزم غصه مخور . بگذار نوازشت کنم . من هیچگاه به تو لب نمیزنم... بره ی کوچک باغ .


پ نوشت : من گیاهخوار نیستم اما کاش بودم چون غذایی که نگاه و صدایی ندارد برایم دلپذیرتر است

سه شنبه 9 شهریور1389 توسط مریم |

Confession

خدایا

باز شبهای عاشقی فرا رسید ...شبهایی که من همیشه از درکش عاجز بوده ام .

در همه ی این سالها من نتوانستم علی تو را بشناسم  یا از زندگیش چیزی بفهمم چون به هیچ مکتوبی

اعتماد ندارم...چون در همه ی این مکتوبات سوالاتی است لاینحل که کسی جواب درستی به من نمیدهد .

دیگران را نمیدانم اما من صادقانه باید اعتراف کنم که همه ی این سالها در این شبهای عزیز یک خودخواه

بیش نبوده ام . خودخواهی که حتی یک قطره اشک هم برای علی تو نریخت و هر چه از دیدگانم فرو میریخت

برای خود بود و زندگیم . برای اینکه در این وانفسا مرا و خانواده ام را به حال خود رها مکنی ...

خدایا در این شب های قدر اعتراف و نیز دعایم را بشنو و به دل مگیر چرا که من هنوز همان مریم کوچکی

هستم که خودت آفریدی ...مریمی که فقط عاشق توست و بس .

 

پس الغوث الغوث خلصنا من الظلم یا رب

 

 

یکشنبه 7 شهریور1389 توسط مریم |

Coincidence

نمیدانم چه حکمتی است که هر گاه مدتی از اینجا دورم یکی از دوستان زندگیم را از دست میدهم ...

این بار نیز درست زمانی که من نبودم استاد عزیز و بزرگوارم محمد علی ترقی جاه در سن67 سالگی

دیده از جهان فرو بست  و دنیایی را از نبوغ هنری  خود محروم کرد .

حال چه کسی جای او را در این دنیای مادی و بدون انگیزه ی هنر نقاشی خواهد گرفت !!!

چه کسی به جای دستان توانای او قادر است همه ی انسانیت و خلاقیت را یک جا با رنگ درآمیزد و در

تابلویی از بوم حک کند !!!   یقینا هیچ کس هیچ کس ...

و باز هم درست در زمانی که باید می بودم تا با اولین استاد زندگیم که در هفت سالگی مرا با دنیایی فارغ

از هرکینه و نیرنگ آشنا ساخت  ، وداع  کنم نبودم ...

چه حکمتی است نمیدانم ...


استاد یادت گرامی و روحت آزاد

شنبه 6 شهریور1389 توسط مریم |

Thief 2

خودت میدانی یک بار دیگر هم گفته بودم از تو متنفرم ...

تا حالا تصویر دقیقی ازتو در ذهنم نبود اما امشب فهمیدم تنفرم از تو

بسیار هم به چهره ی منفورت میاید.

جلوی چشم من در عقب ماشین جلویی را باز کردی و با وقاحت تمام

کیف او را دزدیدی و با موتور از لاین مخالف رفتی و در لابه لای ترافیک

گم شدی و من ماندم و یک دنیا بهت و حیرت که آیا به همین آسانی ؟!؟

کاش میتوانستم کاری کنم ...

حیف که نه قدرت بدنی اش را داشتم نه عکس العمل سریع ...

یعنی میشود روزی برسد که وقتی از خانه بیرون میآیم دردی را نبینم .....


خدایا تو هم دیدی ؟

چهارشنبه 3 شهریور1389 توسط مریم |

تولد مریم

منو خلق کردی اول شهریور ...اما آیا واقعا یادت مونده امروز تولدمه ؟

من بابت همه ی نعمت هایی که بهم دادی ممنونت هستم اما هدیه ی خاص روز تولد یه چیز

دیگه است ...دلم میخواد یه هدیه خاص برام داشته باشی ...

همین یک روزاست  و  نترس متوقع نمیشم....

فکر کنم این کمترین چیزی باشه که میشه از یک خدا توقع داشت ...

من تا شب منتظرم خدای خالق ...


پ.نوشت : حالا مال منو یادت رفت ملالی نیست اما حداقل 20 مهر تولد هلیا رو فراموش نکن ...

برای یه خدا خیلی زشته ...  MembersLibrary/khiron/AVE.gif

 

نکته :خدایا میدونی که من فقط حرف میزنم پس تو هم اگه از حرفام عصبی میشی

حرف بزن میشنوم لازم نیست با عمل تلافی کنی . باور کن خیلی خسته ام .  

 

 

یکشنبه 31 مرداد1389 توسط مریم |

spite

تازه کشیدن قلب را یاد گرفته بود ...

آن را روی دفتر دوستش تمرین کرد ...

معلم ریاضی با دیدن آن عصبانی شد و آن را نماد گناهی بزرگ دانست !!!

دیگر او را سر کلاس راه نداد !!!

سالها میگذرد .......

او در نقاشی استادی معروف شده و از پس تمامی مشکلاتش به راحتی برمی آید چون برای او

2+2 همیشه برابر با 4 نیست !!!

اما دوست همکلاسیش به تازگی ورشکسته شده و بسیار افسرده چون فقط آموخته

4=2+2  نه هیچ چیز دیگر

او حتی نمیتواند  یک قلب کوچک بکشد .....

جمعه 29 مرداد1389 توسط مریم |

Pinocchio

هلیای نازنینم

پینوکیو راستگو ترین کسی است که باید بشناسی ...

چون دروغگوها نه دماغ درازی دارند نه پاهای چوبی ...

آنها زیباترین کسانی اند که سر راهت قرار میگیرند .

دوشنبه 25 مرداد1389 توسط مریم |

ABADAN

زمان زیادی گذشته اما هنوز نمیتوانند یاد و خاطره ی آن دوران را فراموش کنند خاطره ی جنگ و بمب

و آوارگی و از دست دادن عزیزان را ....نمی توانند و من میدانم چرا!! تو میدانی ؟!...نه نمیدانی...

چون تو نمیگذاری.تویی که هر سال در کاروان راهیان نور اسم مینویسی تا به قول خودت به اینجا

بیایی و مراسم یاد و یادواره و بزرگداشت شهدا را هرچه باشکوهتر و معنوی تر برگزار کنی!! ... به خاطر

تو دست به این شهر جنگ زده نمیزنند تا آبادان چون موزه ای زنده همه ی گذشته را برایت  تداعی کند

...هنوز آثار بمب و گلوله در دیوارها ی شهر نمایان است برای تو...کسی آن را ترمیم نمیکند تا تو بیایی

و به قول خودت زیارت کنی!!به راستی چرا ...چرا دست از سر این شهر و مردمان از جان گذشته اش

برنمیدارید ...چرا نمیگذارید آنها زندگی را از سر گیرند و اندکی با داغ عزیزان و آشنایانشان و خاطرات

تلخ گذشته  کنار آیند ...عزیزانی که همین جا بودند و دفاع کردند ولی حتی نامشان سر در خیابانها و

میادین خود آبادان نیز نیست ...هیچ کس مانع آمدن تو نیست بیا اما چرا فقط در عید همین یکی دو

ماهی که هوا کمی خوب است ...مردم آبادان در گرمای  سوزان وسط تابستان و شرجی خفه کننده

هم مهمان نوازند ...آبادان غیر از مدارس  و مساجد و هلال احمر و بیمارستان ، 2 هتل 5 ستاره از

دوران گذشته !! هم دارد که بتوانی آنجا اقامت کنی ...اما تو با خودخواهی حتی فضای چمن جلو

خانه ها را نیز اشغال میکنی ...غروب آبادان خود نمایانگر همه ی گذشته است و باید بدانی ساکنینش

تمایلی به شنیدن صدای بلند مداحی ضبط اتوبوسهای شما ندارند ...


میدانم با نوشتن این گلایه نامه سیل نظرات انتقادی وبلاگم را پر میکنند اما اشکالی ندارد یک عمر تو

گفتی یک بار هم من...


پ . ن : من نه جنوبی هستم نه در جنوب زندگی میکنم اما جنوبی ها (مخصوصا آبادانی ها) را دوست دارم هم مردمان زنده اش را هم مردمان از دست رفته اش را ...

خواهشمندم تا زمانیکه سرعت اینترنتم در حد یک بچه لاک پشت معلوله از به کار بردن عباراتی چون "کجایی""پس چرا نمیای نظر بدی""خیلی بی معرفتی"و.... خودداری کنید چون با متخلف در اولین فرصت به طور جدی برخورد خواهد شد .

 

پنجشنبه 21 مرداد1389 توسط مریم |

Hideen love

تصور کن به خاطر یک سری دلبستگی ها مجبور شوی به جایی دور بروی...

و تنها دلخوشیت این باشد که لپ تاپت همراهت است اما وقتی به آنجا میرسی با قطعی تلفن روبرو میشوی

صبرت هم فقط یک هفته همراهیت میکند و سرانجام با پرس و جوی فراوان (قابل توجه شیوا)به یک کافی نت

میرسی و سرمست از این خوشی مشغول خواندن نظر دوستانت هستی که پسر مسوول آنجا نزدیک می آید

و میگوید"لطفا از آوردن اطفال خودداری کنید" !! تازه به خودت آمده و میبینی هلیا رو پای پسرک میز بغل

نشسته و لبخند میزند...با خجالت وسریع آن مکان رویایی را ترک میکنی و تازه درمیابی که در عمق وجودت

بیش از آنچه فکر کنی عاشق "گراهام بل" بوده ای و نمیدانستی ....

پ.نوشت : اینها را گفتم برای همه ی دوستانی که در این مدت دل نگران پادیر شدند و  خود میدانند که پادیر فقط و فقط به وجود آنها زنده است مخصوصا تو ... 

پ .نوشت : در مورد عشق من به گراهام بل عزیزم حتی یک ذره هم شک مکن .عاشقشم

سه شنبه 19 مرداد1389 توسط مریم |



این دل نوشته ها "پادیــــر" نام دارند.
پادیر به معنای چوب یا حائل در کنار دیواری که احتمال ویرانی آن می رود.
امید که این نوشته ها پادیری شود برای دلی که …..

____________________________

مناجات:

برخی از تواناییهای بدنی دیگران استفاده می کنند
و به اهدافشان می رسند.
برخی از تواناییهای ذهنی دیگران استفاده می کنند
و به اهدافشان می رسند.
خدایــا کسانی را که با استفاده از سادگی دیگران
به اهدافشان می رسند،
پیش روی ما قرار مده.
آمین.



Change Site Language

RSS 2.0






کد آهنگ




Designed By vuy.ir